تاریخ فرانسه (سده نوزدهم میلادی) بخش دوم
بازگشت بوربونها به سلطنت فرانسه
پس از بیرون راندن ناپلئون بوناپارت در سال ۱۸۱۴ همپیمانان در جنگ با ناپلئون دودمان بوربونها را بر تخت پادشاهی فرانسه بازنشاندند.این دوره را که بازگشت بوربونها میخوانند به راستی بازگشن شیوه کهن فرمانروایی در فرانسه و نیز بازگشت کلیسای کاتولیک روم به نیروی سیاسی این کشور بود.
پادشاهی لوئی هجدهم
لوئی هجدهم به ۱۸۱۴ و به یاری تالیران نخستوزیر پیشین ناپلئون بر تخت نشست. تالیران همپیمانان پیروز را برآن داشت که تاج و تخت را به کسی از خاندان بوربون بسپارند. او دو مجلس اعیان و مجلس نمایندگان را برپا داشت. اعیان به گونه انتصابی یا ارثی برگزیده میشدند و نمایندگان را نیز با رای برمیگزیدند. تنها گروهی از مردان، حق رای داشتند.
پس از برخوردهای خشمگین مردم با این قانون تازه لوئی به تندی به دستاوردهای انقلاب فرانسه و حق رای مردم بازگشت. پس از شنیدن بازگشت ناپلئون، لوئی از پاریس گریخت و پس از فرمانروایی صد روزه ناپلئون و شکست در واترلو به این شهر بازگشت. در این هنگام هواداران لوئی به ویژه در جنوب فرانسه دست به ترورهای سنگدلانهای بر ضد هواداران ناپلئون زدند.هر چند نخستوزیر با این رویداد به شدت مخالفت کرد ولی در باز داشت آن ناکام بود.
پارلمان در سال ۱۸۱۵ به راه افتاد. هواداران متعصب پادشاهی به پارلمان راه یافتند. نخست وزیر از کار با این تندروها ناتوان بود. در ۱۸۲۰ پادشاه در اندیشه اصلاحات افتاد. در این هنگام و با اصلاح قانون انتخابات گروهی از محافظهکاران نرمشپذیر به پارلمان راه یافتند.با این همه ترور شارل فردیناند دوک دو بری پسر برادر تندروی شاه(شارل دهم آینده) در فوریه ۱۸۲۰ سبب برکناری دوک الی دکاز نخستوزیر وقت و بیرقیب شدن تندروها گردید.پس از او کنت دو ویلل تندرو قدرت را در دست داشت.با این حال او سیاستهای ارتجاعی را در پایینترین سطح ممکن نگاه داشت.
لوئی هجدهم در ۱۶ سپتامبر۱۸۲۴ مرد.او را در سن دنی به خاک سپردند.پس از او برادرش شارل دهم بر تخت نشست.
پادشاهی شارل دهم
او برادر لوئی هجدهم بود.پیش از پادشاهی لقب کنت دارتووا را داشت.وی همچنین رهبری هواداران تندروی پادشاهی را داشت.ترور پسرش زخم روحی شدیدی بر او وارد ساخت که هرگز نتوانست فراموش کند.کنت دو ویلل نخست وزیری او را نیز بر گرده گرفت.
کابینه ویلل در سال ۱۸۲۷ زیر فشار آزادیخواهان ناچار به کنارهگیری شد.جانشینش ویکونت دو مارتنیاک کوشید تا راه میانهروی را پیش بگیرد ولی در ۱۸۲۹ شارل شاهزاده ژول آرمان دو پولینیاک تندرو را به جای او به نخستوزیری منصوب کرد.پولینیک الجزایر را مستعمره فرانسه نمود.سیاستهای او در بازداشت آزادی مطبوعات و نیز محدودیتهای حق رای مردمان به انقلاب ژوئیه انجامید.ولی به هر روی دلیل اصلی ناکامی او را نداشتن همراهی سرمایهداران و کارگران با او دانستهاند.
شارل پادشاهی را به پسرش کنت دو شامبور واگذار کرد و خود به انگلستان رفت.سرمایهدارانی که بر مجلس نمایندگان چیرگی یافته بودند از پذیرش کنت دو شامبور به عنوان هنری پنجم پادشاه فرانسه سر باز زدند.از آنجا که تاج و تخت فرانسه بی پادشاه مانده پس از یک رایگیری لوئی فیلیپ دوکِ اورلئان را به شاهی برگزیدند.
واژگونی
رکود اقتصادی به همراه فشار اپوزیسیون آزادیخواه شارل را به اندیشه کنارهگیری از پادشاهی انداخت.رکود صنعت و کشاورزی آنچنان وضع آشفتهای پدید آورده بود که شارل را به یاد انقلاب فرانسه میانداخت.فشارهای خارجی نیز بر دشواری کار افزوده بود.صنعتران پاریسی در بیچیزی به سر میبردند و از سیاستهای اقتصادی شارل دهم در رنج بودند.این وضع اسفناک با افزایش نیروی آزادیخواهان در مجلس نمایندگان نیز همراه بود.آنان که در ۱۸۲۴ تنها دارای ۱۷ کرسی بودند در سال ۱۸۲۷ ۱۸۰ کرسی و در سال ۱۸۳۰ ۲۴۷ کرسی را به چنگ آوردند.اینان که اکنون به نیروی بیشینه مجلس تبدیل شده بودند با سیاستهای مارتینیاک و پولینیاک به ستیز برخواستند.آنان خواهان آزادیهای بیشتر سیاسی و اقتصادی بودند.آنها همچنین خواستار حق تعیین نخستوزیر و کابینه بودند.این کامیابی همزمان با برآمدن مطبوعات آزادیخواه در فرانسه بود.آنها که کانونشان بیشتر در پاریس بود در برابر روزنامهها و مطبوعات هواخواه رژیم ایستادند.آنها همچنین به تندی باورهای آزادیخواهانه سیاسی و اقتصادی را میان توده مردم پخش نمودند.
اینچنین بود که در ۱۸۳۰ دولت شارل دهم از همه سو با دشواریهای فراوان رو در رو شد.اکثریت آزادیخواه خیال کوتاه آمدن در برابر پولینیاک را نداشت.مطبوعات آزاد که برعکس مطبوعات دست راست حاکم پیشفروش میشد نشان از کشش توده مردم به چپ داشت.کار به تندی به پایان خویش نزدیک میشد.شاه به تکاپو افتاد و یک دستور چهاربخشی را داد :
۱.مجلس نمایندگان باید منحل شود.
۲.ایجاد قانونهای محدودکننده برای مطبوعات
۳.حق رای تنها به ثروتمندان داده شود.
۴.انتخاباتی تازه برپایه قانون انتخابات برگزار گردد.
در ۱۰ ژوئیه۱۸۳۰ پیش از اعلام این فرمان گروهی از ثروتمندان به سرپرستی آدولف تیر در پاریس درباره برخورد با شارل دهم به کنکاش نشستند.این رویداد سه هفته پیش از انقلاب رخ داد.هنگامی که شاه در ۲۵ ژوئیه همان سال فرمان خویش را اعلان کرد مطبوعات آزاد به نکوهش او پرداخت.مردمان پاریس با شور میهنی فراوان به بسیج نیرو و سنگربندی در درون شهر پرداختند.آنها هم از مطبوعات آزادیخواه دفاع کردند و هم به مطبوعات هوادار شاه تاختند و بنیاد پادشاهی را فلج ساختند.مجلسیان نیز رفتار شاه را به باد سرزنش و توبیخ گرفتند.
سرانجام شاه در ۳۰ ژوئیه کنارهگیری کرد.بیست دقیقه پس از آن پسرش دوک لانگولم نیز راه پدر را پی گرفت و کنارهگیری نمود.تخت و تاج باید به هنری پنجم میرسید ولی مجلس نمایندگان لوئی فیلیپ را به شاهی برگزید و اینچنین سلطنت ژوئیه آغاز شد.
انقلاب ۱۸۳۰
ا نقلاب ۱۸۳۰ فرانسه، معروف به انقلاب ژوئیه (به فرانسوی: Trois Glorieuses)، منجر به پایین کشیدن شارل دهم پادشاه بوربون فرانسه از سلطنت شد.جانشین او لوئی فلیپ از خاندان اورلئان بود که او هم نتوانست بیش از ۱۸ سال حکومت کند. از این اتفاق میتوان به عنوان آغازی بر تغییر سلطنت مشروطه از سلطنت بوربون ها به سلطنت ژوئیه، انتقال قدرت از مجلس بوربون به مجلس اورلئان، و جایگزینی حاکمیت مردمی به جای حق سلطنت ارثی یاد کرد. حامیان بوربون لجیتمیست و حامیان لویی فلیپ اورلئانیست نامیده شدند.
سلطنت ژوئیه فرانسه
پادشاهی ژوئیه یا سلطنت ژوئیه به دوران فرمانروایی لوئی فیلیپ بر فرانسه گفته میشود.لوئی فیلیپ جانشین شارل دهم بود.شارل بزرگترین پسرش هنری کنت دو شامبور را به جانشینی برگزیده بود ولی سرانجام لوئی فیلیپ بر تخت نشست و هنری هرگز به تاج و تخت نرسید.سلطنت ژوئیه از زمان انقلاب ژوئیه در ۱۸۳۰ تا جمهوری دوم فرانسه در ۲۴ فوریه۱۸۴۸ پایدار ماند.
شاه لوئی فیلیپ
سیاستهای پادشاهی ژوئیه [ویرایش]
لوئی فیلیپ با یاری بورژواها که بر مجلس بیشینگی داشتند به قدرت رسید و خود نیز این را به خوبی میدانست.در دوران پادشاهی او از قدرتهای پادشاه کاسته شد، آزادی دینی به تصویب رسید، گارد ملی پدید آمد و آزادیهای شهروندی نهادینه شد، در انتخابات اصلاحاتی پدید آمد.همچنین در جایگاه اشراف بازنگری شد.اگر چه بیشتر این اصلاحات تنها نمایشی بود.
در درازای پادشاهی ژوئیه شمار کسانی که حق رای داشتند از زمان شارل دهم که ۹۴ هزار تن بودند دوبرابر شد و به ۲۰۰ هزار تن رسید.این البته تنها یک درصد از جمعیت فرانسه آن زمان بود که همگی از دارایان شمرده میشدند و از حق شهروندی بهره میبردند.این نشان از گرایشهای دولت بورژوای حاکم بود.لوئی فیلیپ نیز از این بها دادن به بورژواهای هوادار خویش پشتیبانی مینمود.ولی این در انحصار داشتن حق رای برای بورژواها هرگونه فعالیت پارلمانی را برای گروههای رادیکال ناشدنی میساخت.
مجلسی که در ۱۸۳۰ تشکیل شد شاه را از هرگونه قدرت قانونگذاری و قدرت اجرایی بازداشته بود.ولی این هنوز برای پادشاه فرانسه جا نیفتاده بود که باید پادشاهی کند و نه فرمانروایی.او به تکاپو افتاد و کوشید تا دو پسر بزرگش را به مجلس بزرگان برساند.همچنین کوشید تا وزیرانی را بر سر کار برساند که به او و پادشاهی مشروطه توانمندی که او او آرزویش را داشت وفادار باشند.این ولی تنها به پایان کار او یاری میرساند.
سرانجام کازیمیر پیر پریه که او را قهرمان اصلاحات میدانستند به عنوان نخستوزیر بر روی کار آمد.او که یک بانکدار بود ابزار درخوری برای پیشبرد سیاستها و نیز مقابله با اتحادیههای کارگری -که در این زمان سازمان یافته بودند- بود.او گارد ملی را از اندیشههای رادیکال پالایش نمود.او خواستههای شاه را به انجام میرساند.گفتاوردی از او هست که همه بدبختی ملت فرانسه را از انقلاب میدانست.بر این پایه او دشمن جمهوریخواهان و آشوبگران رادیکال بود.او خواستار برپایی کابینهای معتقد و سختکوش بود.او به اصلحطلبان پروانه سخنرانی نمیداد.همچنین درباره درگیریهای درونی اتحادیههای کارگری سیاست عدم مداخله را پیش گرفت.
فرانسوا گیزو در کابینه او وزیر داخلی بود.در این هنگام رادیکالها و جمهوریخواهان رژیم پاداهی را تهدید میکردند.از ۱۸۳۴ گروههای غیرقانونی جمهوریخواه فعالیتهایی را آغاز کردند.گیزو آنها را سرکوب کرد و مطبوعات ایشان را بازداشت نمود.در این هنگام گارد ملی بر اثر حملههای گروههای کارگری از هم پاشیده شد.در این هنگام ارتش توانست دولت را نسبت به وفاداریشان قانع سازد.در این هنگام کابینه به دو شاخه از دید اندیشه بخش میشد، بخش آزادیخواهان محافظهکاری چون گیزو و بخش دیگر آزادیخواهان اصلاحطلبی مانند آدولف تیر، البته این گروه دوم دارای برتری نبودند.پس از پریه فردی محافظه کار به نام مول به نخستوزیری رسید و او هم اندکی پس از آن جایش را به آدولف تیر داد.تیر پس از آنکه سیاست خارجی پرخاشگرانهای را در پیش گرفت به دست لوئی فیلیپ کنار گذاشته شد.پس از او گیزو به نخستوزیری رسید.گیزو به تعقیب جمهوریخواهان پرداخت.او همچنین دست به ایجاد تعرفههایی زد که بازرگانان را ثروتمندتر مینمود.دولت گیزو راهآهن و قراردادهای معادن را به بورژواهای هواخواه دولت میسپرد.کارگران حق داشتن اتحادیه را نداشتن و نمیتوانستند برای افزایش دستمزد یا کاستن از ساعتهای کار عریضهای به دولت بدهند.دولت پادشاهی ژوئیه دولتی بود که آزادیها را برپایه مالیات دریافتی معین میکرد.
جمهوري دوم فرانسه
جمهوری دوم به حکومت فرانسه در دوران بین انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه و کودتای ۱۸۵۲ ناپلئون سوم گفته میشود.
امپراتوری دوم فرانسه
امپراتوری دوم فرانسه یا امپراتوری دوم به رژیم پادشاهی ناپلئونگرای ناپلئون سوم از ۱۸۵۲ تا ۱۸۷۰ میلادی؛ یعنی بازه میان دو رژیم جمهوری دوم فرانسه و جمهوری سوم این کشور گفته میشود.
برآمدن ناپلئون سوم
جمهوری دوم با نمونه نخستینش یک تفاوت داشت و آن اینکه در نتیجه عملکرد امپراتوری ناچار بود مردم را به سوی آشتی ابدی و دادگری رهنمون سازد.ناتوانی این رژیم در بهرهگیری از اختیارات این دستگاه فرمانروا همچون رای همگانی مردم، سود بردن از ابزارهای زندان و تبعید، رسوا کردن رژیمهای پیرو الیگارشی، سبب پدید آمدن پرسشهای فراوانی در ویر مردمان شد که اینان در پاسخ بدان درماندند.این وضعیت سبب بازگشت «اندیشه ناپلئونی» به کشور شد.با مراجعه به رای مردم یک نماینده را برای پاسداری از دموکراسی میبایست برگزینند که او برترین مردمان بود.او همچنین نماینده ناپلئون یکم بود؛ فرزند انقلاب و پاسدار دوره انقلابی.
در ۱۴ ژانویه ۱۸۵۲ ناپلئون سوم یک نظامنامهٔ ضدپارلمانی را پایهریزی نمود.این نظامنامه به راستی باززایندهٔ نظامنامه سال ۱۸۴۸ بود.همه قدرت به امپراتور سپرده شد و اکنون او قَیِّم مردم بود.مردم که دیگر هیچ توانی برای اصلاحات نداشتن تنها امیدوار به نیکخواهی امپراتور ماندند. او کنسولهایی را برای آمادهسازی قانون گمارد و سنا تبدیل به یک بخش سازنده و اساسی امپراتوری شد.یک نوآوری انجام شد و آن پدید آوردن بدنهٔ قانونگذار با رای همگانی بود، البته هم? قانونها را قوه مجریه پیشنهاد میداد.در ۲ دسامبر ۱۸۵۲ در حالی که هنوز اندیشه ناپلئونی و ترس از هرج و مرج بر همه چیره بود یک همهپرسی برای گزینش امپراتور انجام شد که همه یکصدا به ناپلئون سوم رای دادند.
ناپلئون سوم به زودی به همگان نشان داد که دادگری با آزادی یکسان نیست.او به زودی روح ملی فرانسویان را که در رای همگانی، روزنامهنگاری، پارلمان، آموزش و پرورش و انجمنها آفریده شده بود را زمینگیر ساخت.قوه مقننه اجازه نداشت نه رئیسی برای خویش برگزیند نه رویهای را پیش گیرد نه لایحه یا قانونی را تصویب کند نه جزئیات بودجه را از دید بگذراند و نه از افکار عمومی آگاهی داشته باشد یا نظرسنجیای انجام دهد.همچنین حق رای همگانی را با گماردن کسانی برای نظارت و کنترل بر رای مردم و دستکاری در رایهای ایشان خدشهدار نمود.همچنین نشریات و مطبوعات را نیز برای سانسور زیر فشار گذاشت.همچنین برخورد مخالفانش را زیر ذرهبین بدبینی خویش گذاشت.حمله یک جوان ایتالیایی به نام فلیچه اورسینی به امپراتور در سال ۱۸۵۸ بهانه خوبی بودتارژیم فشار را به بهانه امنیت همگانی بیشتر کند.تبعید، بازداشت و نفیِ بلد همگی بدون محاکمه افزایش یافت.نظارت سختگیرانه بر امر آموزش بیشتر شد و آموزش فلسفه نیز نهی شد.
برای هفت سال فرانسه زندگی سیاسی نداشت.امپراتوری با همهپرسیهای چندگانه به فرمانروای میپرداخت.پس از سال ۱۸۵۷ اپزیسیون دیگر وجود نداشت، تا سال ۱۸۶۰ شمار اپوزیسون به این پنج تن رسیده بود:داریمون، امیل الیویه، هنون، ژول فاور و ارنس پیکار.همچنین هواخواهان پادشاهی نیز به سستی گراییده بودند.
سراشیبی
ناپلئون سوم پس از چند رویداد نزدیک به هم بسیار شاد و خوشنود گشته بود؛ نخست جنگ کریمه که پس از صلح روسیه را از دریای سیاه دور نگاه داشته بود، و دیگر زاده شدن اوژن بوناپارت که نشان از این میداد که پادشاهیش پس از او بیجانشین نخواهد ماند.
او پس از ایتالیا فرانسه را به سوی جنگ با اتریش رهبری نمود.فرانسه پیروز شد و نیس و ساووا را به دست آورد ولی کاتولیکها که از امپراتوری پشتیبانی میکردند از هتک حریم ایتالیا رنجیدند.اپوزیسیون تندروی کاتولیک سر برآورد وحتی هنگام فرستادن گروهی به سوریه برای یاری رساندن به مارونیهای ستمدیده کاتولیک به دست دروزیها در سال ۱۸۶۰ نیز خاموش نشدند.از سوی دیگر امضای پیمان بازرگانی با انگلستان در ژانویه ۱۸۶۰ برای صنعت فرانسه یک شوک بزرگ بود.پشتیبانان صنعت بومی و کاتولیکها خواستار یک استبداد دست کم اخلاقی شدند.
در ۱۶ آگوست ۱۸۵۹ ناپلئون در بازگشت از ایتالیا فرمان عفو عمومی داد.این نشانگر آغاز چرخش پادشاهی او به سوی آزادی بود که در ده ساله پایانی فرمانرواییش پی گرفته شد.
آزادی مطبوعات
ناپلئون کم کم از محدودیتها کاست.در ۲۴ نوامبر ۱۸۶۰ هنگامی که به خیانت وزیرش شک کرد دست به یکسری اصلاحات زد.به روزنامهها اجازه داد تا بحثهای پارلمانی را به بیرون منتقل کنند.
او به کاتولیکها امتیازات ویژهای داد.آزادی را بیشتر کرد.در ۱۸۶۱ قانون بودجه را اصلاح کرد.ولی با همه اینها جنگهای درونی آمریکا بر بحران بازرگانی افزود.فشار مخالفان برای رقابت با انگلیس وی را ناچار کرد تا راه بازرگانی با چین را بگشاید.در سال ۱۸۶۳ در مکزیک مداخله نظامی کرد که البته نافرجام ماند.از ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۳ بخت خویش را در گشودن مستعمرههایی در چوچین کشور چین و آنام آزمود.در سیاست اروپایی او تناقضی آشکار شد.دلبستگی او به ایتالیا آرزوهایی را در سر او نسب به دیگر ملتهای اروپایی برانگیخت.اعلامیه پادشاهی ایتالیا در ۱۸ فوریه ۱۸۶۱ پس از انضمام توسکانی و پادشاهی ناپل زنگ خطر را به صدا درآورد.
در ۱۸۶۳ لهستان، شلسویگ و هولشتاین خواستار به رسمیت شناخته شدن گردیدند.اینان در ایتالیا با هم یکی شدند بدون اینکه پایتختی داشته باشند.
یگان آزاد
ناپلئون که آرزوهایش را در ایتالیا از دست رفته میدید گذاشت تا آلمان بر دانمارک بر سر پرسمان شلسویگ-هولشتاین به پیروزی برسد.این تناقضهای سیاسی او سبب شد تا مخالفانش در برگیرنده کاتولیکها، جمهوریخواهان و آزدایخواهان در جبهه واحدی به نام یگان آزاد گرد هم بیایند.انتخابات می وژوئن ۱۸۶۳ چهل کرسی را ازآن اپوزیسیون نمود و آدولف تیر به ریاست مجلس رسید.او خواستار آزادیهای نیازی شد.
برای امپراتور سخت بود که این لغزشهای درونی و درماندگیهای بیرونی را برتابد، او دیگر توان سرکوب این موجهای خروشان را نداشت.مجلس وزیرانی را برگمارد از آن دسته یک فرد ضدروحانی به نام ژان ویکتور دوروی وزیر آموزش شد که چندی پس از ان اعتراض کلیسا را نسبت به برنامه درسی او در ۱۸۶۴ را به دنبال داشت.
به هر روی مجلس زیر رهبری تیر بیش از دودمان پادشاهی به قانون اساسی بها میداد.ولی باز اپوزیسوین تبعیدی جمهوریخواه وجود داشت که سخنگوی توانایی چون ویکتور هوگو یکی از عضوهای آن بود.
به هر روی در ۱۵ سپتامبر پیمانی بسته شد که کنترل ایالت پاپال را به ایتالیا میسپرد.همچنین درباره پرسمان شلسویگ-هولشتاین در ۳۰ اکتبر ۱۸۶۴ پیمانی به امضا رسید.
برخاستن پروس
در سال ۱۸۶۶ پروس توانست اتریش را شکست دهد و به عنوان یک قدرت در اروپا خودنمایی کند.در درون فرانسه از آنجا که امپراتور آزادی را به طور کامل اهدا نکرده بود چند دستگی رخ داد و دوباره صدای اعتراضها بلند شد.در ۱۹ ژانویه ۱۸۶۷ ناپلئون دستوری را بیان کرد؛ به برخی از مخالفان چون الیویه نزدیک شد واصلاحات بیشتری را به جریان انداخت.این اصلاحات شامل بازنگری در نظارت بر مطبوعات و حق گردآمدن مردم بود.او آزادی بیان را تصویب کرد.با این همه به زودی آشکار شد که جمهوریخواهان آشتیناپذیرند.
گرایشهای کارگری
اصلاحات بازرگانی تحولاتی را در پی داشت.پیر ژوزف پرودون به کمونیسم تاخت.ولی کم کم چنین اندیشههایی با نگرههای اشتراکی کارل مارکس و تئوریهای انقلابی میخائیل باکونین رو به ضعف نهاد.نخستین کنگره انترناسیونال برپا گردید و به موضوعات کارگری در آن پرداخته شد. جمهوریخواهان که بیشتر از فرهیختگان طبقه متوسط بودند به همراه اشتراکیگرایان بیشتر از طبقه کارگران رژیم پادشهای را در برگرفته بودند.ایشان دست به یک سری کارهای انقلابی و اعتصاب زدند.انتخابات مه ۱۸۶۹ ضربه سختی را به بنیاد پادشاهی وارد آورد.
همه پرسی سال ۱۸۷۰
پس از انتخابات ۲ ژانویه ۱۸۷۰ جمهوریخواهان خواستار برافتادن پادشاهی شدند.اینان بر این باور بودند که آزادی و فرمان در یکجا با هم نمیگنجند.کشته شدن یک روزنامهنگار به نام ویکتور نوا به دست پیر بوناپارت، یک تن از خانواده پادشاهی دستاویز خوبی را به دست انقلابیها داد.ولی امپراتور باز توانست در همهپرسی ۸ مه ۱۸۷۰ به سود پادشاهی رای بیاورد.این پیروزی که میتوانست پایههای امپراتوری را استوارتر سازد، واژگونیش را آسان ساخت.امپراتور در راه جنگ کونیگراتس با پروس بود که دید یارانش از او سرپیچی کرده و سپاه را خلع سلاح نمودهاند و این پایان کار او امپراتوری او بود.
جمهوری سوم فرانسه
جمهوری سوم (به فرانسوی: Troisième République) به حکومت فرانسه در دوران بین ۱۸۷۰ (پس از سقوط ناپلئون سوم) و ۱۹۴۰ (شکست فرانسه از آلمان نازی) گفته میشود.قانون اساسی این جمهوری در سال 1875 تدوین شد. طبق این قانون فرانسه دارای دو مجلس عوام و سنا بود که رئیس جمهور با تآیید مجلس سنا می توانست مجلس عوام را منحل کند.مجلس سنا دارای 300 عضو بود که یک چهارم آن ها مادام العمر بودند.اولین رئیس جمهور فرانسه مارشال مک ماهون نام داشت.البته باید توجه داشت که ابتدا کشمکش های زیادی بین جمهوری خواهان، سلطنت طلبان و کلیسا بوجود آمد و در واقع جمهوری خواهان در سال 1905 بر رقبای خود پیروز شدند و در این سال بود که حکومت جمهوری در این کشور تثبیت شد.دوران شکوفائی جمهوری سوم تا سال 1914 یعنی آغاز جنگ جهانی اول بود.از سال 1870 تا 1914 درآمد ملی فرانسه تقریبا" دو برابر شد، تولید صنایع به سه برابر و سرمایه گذاری خارجی به شش برابر رسید. میزان دستمزدهای واقعی پنجاه درصد و تجارت خارجی هفتادوپنج درصدافزایش یافت . حدود 125،000 مایل بزرگراه جدید احداث گردید. فرانسه در سال 1913 به بزرگترین تولید کننده اتومبیل در اروپا تبدیل شد. در این سال صادرات اتومبیل در فرانسه به 45،000 دستگاه رسید. طی این مدت 56،000 مایل راه آهن احداث شد. فرانسه در زمینه کشاورزی نیز به پیشرفت های قابل ملاحظه ای دست یافت . ارزش تولیدات کشاورزی این کشورکه در سال 1860 شش میلیاردفرانک بود در سال 1913 به یازده میلیارد فرانک رسید و فرانسه بعد از امریکا و روسیه به سومین صادر کننده گندم در جهان تبدیل شد. با شروع جنگ اول جهانی آلمان در ماه اگوست سال 1914 از طریق بلژیک به فرانسه حمله کرد . فرانسه در این جنگ 1،375،000 کشته ؛ 4،266،000 زخمی و 537،000 ناپدید و اسیر بجا گذاشت . سرانجام جنگ اول جهانی در یازدهم نوامبر 1918 پایان یافت .
کمون پاریس (۱۸۷۱)
اصطلاح کمون پاریس، در اصل، به حکومت پاریس در طول انقلاب فرانسه اطلاق میشود. اما، بیشتر مرسوم است که از این کلمه برای اشاره به حکومت سوسیالیستی که در دورهای بسیار کوتاه از ۱۸ مارس(به طور رسمیتر از ۲۶ مارس) تا ۲۸ مه ۱۸۷۱ بر پاریس حکم راند، استفاده شود.
به طور رسمی، کمون پاریس ۱۸۷۱، چیزی نبود جز حکومتی محلی (در فرانسوی:کمون)، که حدود دوماه در بهار ۱۸۷۱، در پاریس، قدرت را در دست داشت. اما شرایطی که کمون در آن شکل گرفت، قوانین بحث برانگیزی که اعلام داشت و پایان آن که با شکست شدید کمون و اعدام گسترده شرکت کنندگانش همراه بود، را به یکی از مهمترین دورههای سیاسی تاریخ تبدیل میکند.
پس زمینه
به قدرت رسیدن کمون، به وسیلهٔ شورش شهری همهٔ انقلابیون، از هر مرام و عقیدهای پس از شکست فرانسه در جنگ با پروس ممکن شد. جنگ فرانسه و پروس که توسط ناپلئون سوم(«لوئی بناپارت») در ژوییه ۱۸۷۰ آغاز گشته بود به صورت فاجعه باری برای فرانسه پیش رفت و تا ماه سپتامبر خود پاریس تحت محاصره بود. فاصلهٔ بین فقیر و غنی در پایتخت طی سالهای اخیر بیش تر گشته بود و حالا کمبود غذا و بمبهای بی وقفهٔ پروسی بر نارضایی وسیع مردم میافزود. کارگران روی خوش بیشتری به عقاید رادیکال نشان میدادند. یک خواست مشخص و عینی این بود که پاریس باید دولتی خودمختار با کمون انتخابی مخصوص به خود داشته باشد. چیزی که اکثر شهرهای فرانسه از آن بهره میبردند اما دولت که از مردم خشمگین پاریس در هراس بود انجامش را در پاریس مجاز نساخته بود. خواست مشترک و عمومی)اما کمی مبهم) برای دولتی با شرایط اقتصادی عادلانهتر در فریاد عمومی «لا سوسیال» منعکس میگشت.
در ژانویهٔ ۱۸۷۱ وقتی که محاصره حدود چهار ماه به طول انجامیده بود، لوئی آدولف تی یر که به زودی رئیس اجرایی جمهوری سوم(و بعدها رئیس جمهور) گشت، درخواست صلح کرد. پروسیها اشغال پاریس را از مفاد صلح برشمردند. با وجود سختیهای بسیار محاصره، پاریسیهای بسیاری ناراضی و بسیار خشمگین بودند که چرا پروسیها باید اجازه داشته باشند به این راحتی شهر آنها را اشغال کنند.
در آن زمان دهها و هزارها پاریسی مسلح و عضو میلیشیاهای مردمی شده بودند و تحت عنوان «گارد ملی» به نیروی بزرگی برای دفاع از شهر تبدیل گشته بودند. نیروهای ارتشی در محلات فقیرتر، افسران خودشان را انتخاب کرده و بسیاری از توپها و گلولههایی که در پاریس یافت شده بود و با منابع عمومی خریده شده بود را تصاحب کرده بودند. شهر و گارد ملی اش حدود شش ماه در مقابل نیروهای پروسی مقاومت کرد. جمعیت پاریس در مقابل اشغال، بسیار مقاوم بودند و منطقهٔ حضور پروسیها را به گوشهٔ کوچکی از شهر تقلیل دادند و مرزها را کشیدند.
تصمیمات از «کمیته مرکزی»ی گارد گرفته میشد و لوئی آدولف تیرز، رئیس جمهور دولت فرانسه (جمهوری سوم جدید) فهمیده بود که در شرایط کنونی، این کمیته میتواند به آلترناتیو گرفتن قدرت سیاسی تبدیل شود. او همچنین نگران این بود که کارگران در قالب گارد ملی مسلح شوند و باعث تحریک بیش تر پروسیها شوند.
اتفاقاتی که در این مقطع افتاد بسیار گیج کننده و در هم بر هم هستند اما چیزی که مسلم است این است که قبل از این که پروسیها وارد پاریس شوند نیروهای گارد ملی به کمک کارگران و مردم عادی، موفق شدند که توپهای جنگی (که آنها را جز اموال خود میدانستند) را از راه پروسیها بردارند و به مناطق «امن»ی منتقل کنند. یکی از مهمترین این "پارکینگ توپهاً بر بلندیهای مونتمارتر، واقع بود.
ظهور و قدرت گیری کمون
پروسیها به مدت بسیار کوتاهی وارد پاریس شدند و بی هیچ اقدامی این شهر را ترک کردند. اما پاریس، در حالی که مذاکرات بر سر غرامتهای جنگی به میان آمده بود، هم چنان در محاصره بود.
در حالی که کمیته مرکزی گارد ملی هر روز موضع رادیکال تری میگرفت و به طور روز افزون بر قدرتش اضافه میشد، دولت بیشک نمیتوانست اجازه دهد که آنها چهارصد توپ جنگی در اختیار داشته باشند. به همین ترتیب در قدم اول در ۱۸ مارس بود که تی یر نیروهای عادی را برای تسخیر توپها به «تپه مونتمارتر» اعزام کرد. سربازان که به هیچ وجه از روحیهٔ بالایی برخوردار نبودند به جای عمل به دستورها به گارد ملی و ساکنین محل پیوستند. وقتی ژنرال آنها، کلود مارتین لو کنت، دستور داد که به جمعیت بی سلاح شلیک کنند آنها او را از اسب به زیر انداختند. او مدتی بعد به همراه ژنرال کلمان توما (فرماندهٔ سابق و منفور ارتش که توسط مردم در خیابانها گیر افتاده بود) تیرباران شد.
شورش مردم چنان گسترده شد که بقیهٔ بخشهای ارتش هم به آن پیوستند و رئیس جمهور تی یر فرمان خروج فوری همه نیروهای تحت فرمان خود و پلیس و همهٔ فرمانداران و مسئولین و متخصصین از پاریس را صادر کرد. خود او پیشاپیش آنان به ورسای گریخت. اکنون کمیته مرکزی گارد ملی، تنها دولت واقعی در پاریس بود. کمیته تقریباً بلافاصله قدرت خود را واگذار کرد و اعلام کرد که انتخابات برای تعیین کمون در ۲۶ مارس برگزار خواهد شد.
۹۲ عضو کمون (یا درستتر: «شورای کمونی») شامل کارگران ورزیده، چندین «حرفهای» (مثل دکترها و روزنامه نگاران) و تعداد بسیاری از فعالان سیاسی، از جمهوریخواهان رفرمیستها گرفته تا انواع سوسیالیستها و یا ژاکوبنهایی که با نگاهی نوستالژیک به عقب به انقلاب ۱۷۸۹ تمایل داشتند، میشدند. سوسیالیست کاریزماتیک، لوئی اوگوست بلانکی، به عنوان رئیس شورا برگزیده شد اما از آن جایی که او در ۱۷ مارس دستگیر شده بود و به زندانی مخفی بیرون از حیطهٔ اختیار کمون، انتقال داده شده بود این ریاست در غیاب خودش بود. کمون پاریس در ۲۸ مارس قدرت خودش را اعلام کرد.
باوجود اختلافات داخلی، شورا آغاز خوبی در ایجاد خدمات ضروری عمومی برای شهری با دو میلیون نفر جمعیت داشت. کمون همچنین موفق به رسیدن به توافقی شد که سمت و سو و هدف شورا باید بیش تر یک سوسیال دموکراسی پیشرو باشد تا انقلابی اجتماعی. کمبود زمان (کمون مجموعا کمتر از ۶۰ روز سرکار بود) به این معنی بود که تغییرات کمی به طور واقعی به اجرا درآمدند. این تغییرات بر قوانین زیر شامل میشدند: بخشش کرایه خانهها برای کل زمان محاصره (که در طول آن اجاره خانهها به طور قابل توجهی توسط صاحبخانهها افزایش یافته بود)، الغای شبکاری در صدها نانوایی پاریس، الغای حکم اعدام (و سوزاندن گیوتینها)، در نظر گرفتن حقوق برای همسران اعضای گارد ملی که در طول نبرد کشته شده بودند و فرزندان احتمالی آنان، بازگرداندن مجانی همهٔ ابزار کار کارگران از انبارهای وثیقهگذاری دولت (این وسایل در طول دوران محاصره و جنگ به زور از کارگران گرفته و به این انبارها فرستاده شده بود)، به تعویق انداختن مهلت بازپرداخت همهٔ وامها و قرضها (و الغای سود مضاف بر آنها) و در انحراف مهمی از خط کلی «رفرمیستی»، حفظ این حق برای کارگران که هرجا کسی کسب و کارش را رها کرده آنها آنرا تصاحب کنند و به میل خود بچرخانند.
کمون، نظام وظیفهٔ اجباری را ملغی کرد و ارتش دائمی را با گارد ملی که از هر شهروندی که توان حمل سلاح داشت تشکیل میشد عوض کرد.
طبق قانون کلیسا از دولت جدا شد و تمام داراییهای کلیسا به دولت بخشیده شد و مذهب از مدارس حذف شد. کلیساها فقط در صورتی مجاز به ادامهٔ فعالیت مذهبی خود بودند که عصرها درهای آنها به روی جلسههای سیاسی باز باشد. این کلیساها را عملاً به مراکز سیاسی کمون بدل کرد. بقیهٔ قانونهای مصوب مربوط به اصلاحات تحصیلی بود که تحصیلات عالی و آموزش فنون کار را برای همه و به صورت رایگان تامین میکرد.
کمون، تقویم جمهوریخواه فرانسوی که منسوخ گشته بود را مجدداً رسمی شمرد و در طول دوران کوتاه حیاتش از آن استفاده کرد. همچنین، به جای پرچم سه رنگ از پرچم سرخ استفاده شد و آن را رسمی کردند.
فشار زیاد کار با عوامل بسیاری آسانتر گشت. گرچه اعضای شورا (که «نماینده»ی مردم نبودند، بلکه وکلایی به حساب میآمدند که با ارادهٔ فوری انتخاب کنندگانشان میتوانستند برکنار شوند) علاوه بر وظایف معمول قانونگذاری مجبور به اعمال وظایف اجرایی بسیاری هم بودند اما وجود چندین و چند سازمان تک کاره که در دوران محاصره برای تامین نیازهای اجتماعی در محلات شکل گرفته بود (غذاخوریها، ایستگاههای کمکهای اولیه) و پیشرفت و وسعتی روزافزون داشتند و با کمون همکاری میکردند کار را آسان تر کرده بود. در همین حال همین مجالس محلی اهداف خود را که معمولاً تحت نظر کارگران محل تعیین میشد دنبال میکردند. گرچه سیاست رسمی شورای کمون رفرمیستی بود اما ترکیب کمون بسیار انقلابی بود. سنتهای انقلابی مختلف از آنارشیستها و سوسیالیستها تا بلانکیستها و جمهوریخواهانی که بیش تر به لیبرالیسم گرایش داشتند در کمون حاضر بودند. کمون پاریس از آن زمان تا امروز به طور مداوم توسط آنارشیستها و سوسیالیستهای مارکسیست گرامی داشته شدهاست. این شاید به علت حضور گرایشهای مختلف، درجهٔ بالای کنترل امور توسط کارگران و همکاری به یادماندنی انقلابیهای مختلف بوده باشد.
برای نمونه در اروندیسمان سوم (نوعی تقسیمات شهری در پاریس) وسایل مورد نیاز مدرسه به طور مجانی در دسترس بود و سه مدرسه و یک نوانخانه تأسیس گشتند. در اروندیسمان بیستم مدرسهها برای دانش آموزان غذا و لباس مجانی تامین میکردند. مثالهای بسیار دیگری از این نوع قابل ذکر است. اما پیش نیاز حیاتی موفقیت نسبی کمون در این مرحله چیزی نبود جز ابتکار و پیشقدمی کارگران معمولی در مکانهای عمومی که موفق شدند مسئولیت مسئولان و متخصصینی که توسط ثیرز خارج شده بودند را به عهده بگیرند. فردریک انگلس، نزدیکترین همکار مارکس، بعدها گفت که غیاب یک ارتش منظم و خودمختاری سازمانهای محلات و ویژگیهای دیگر در واقع باعث شده بودند که عملاً کمون یک «دولت» به معنای قدیمی و سرکوب گرش نباشد. بلکه بیش تر نوعی ارگان انتقالی بود که به سمت الغای دولت به معنای قدیمی کلمه گام بر میداشت. به هر حال چگونگی توسعهٔ آیندهٔ کمون همواره سئوالی تئوریک باقی ماند.
بعد از تنها یک هفته عناصر ارتش جدید (که شامل زندانیان سابق جنگ که توسط پروسیها آزاد شده بودند میشد) که در ورسای گرد آمده بودند کمون را زیر حملهٔ خود گرفتند.
تهاجم
کمون از روز ۲ آوریل مورد تهاجم نیروهای حکومت (ارتش ورسای) قرار گرفت و شهر به طور منظم بمباران میشد. برتری حکومت چنان بود که از اواسط آوریل حتی حاضر به مذاکره هم نشد.
حومهٔ خارجی شهر، کورب ووا، تسخیر شد و تلاش با تاخیر از سوی نیروهای خود کمون برای حمله به ورسای مفتضحانه شکست خورد. دفاع و بقا مهمترین مسائل گشتند. زنان طبقهٔ کارگر پاریس اینجا نقش مهمی بازی کرد. آنها به گارد ملی پیوستند و حتی ارتش خود را تشکیل دادند و چندی بعد قهرمانانه جنگیدند تا از قصر بلانش (کلید مهمی برای دست رسی به مونمارتر) دفاع کنند. (اما نباید فراموش کرد، که حتی در حکومت کمون زنان حق رای نداشتند و هیچ عضو زنی در شورا نبود)
در این میان، کمون از پشتیبانی بسیار قوی از جامعهٔ بزرگ پناهندگان و تبعیدیان سیاسی خارجی در پاریس برخوردار بود. یکی از آنها، افسر سابق لهستانی و مبارزی در راه استقلال کشورش از روسیه، یاروسلاو دامبروسکی، یکی از بهترین ژنرالهای کمون بود. شورا شدیدا به انترناسیونالیسم معتقد بود و به نام «برادری» ستون «وندی می» که پیروزیهای ناپلئون اول را جشن میگرفت و از نگاه کمون نماد شوونیسم بود پایین کشیده شد.
در خارج از فرانسه انواع تظاهراتها در دفاع از کمون برپا میگشت و پیامهایی که آرزوی موفقیت میکردند از سوی اتحادیههای کارگری و سازمان هایسوسیالیست منجمله چندتایی از آنها در آلمان ارسال گشت. اما هرگونه امیدی به دریافت کمک جدی از سایر شهرهای فرانسه نقش برآب شد. تی یر و وزرایش در ورسای موفق شده بودند اجازه ندهند تقریباً هیچ گونه اطلاعاتی از پاریس به بیرون درز کند و در فرانسهٔ ایالتی و روستایی، همیشه روحیهٔ شکاکانهای نسبت به کلان شهرها وجود داشت. جنبشهایی در ناربون، لیموژ و مارسی شدیدا شرکوب شدند.
وقتی موقعیت بدتر شد بخشی از شورا موفق شد رای خود را به کرسی بنشاند (این بخش توسط یوجین ورلین، از مخالفان کارل مارکس، و بقیهٔ میانهروها با مخالفت روبه رو شد) و «کمیتهٔ امنیت عمومی» بر مدل ارگان ژاکوبی که با همین نام در ۱۷۹۲ تشکیل شده بود را تأسیس کند. قدرتهای این کمیته بسیار وسیع و بی حد و حصر بودند. اما حالا زمان این که کاری از دست یک قدرت محکم مرکزی برآید گذشته بود.
در ۲۱ مه دروازهای در بخش غربی دیوار مستحکم شهر، درهم شکسته شد (یا به احتمال بیش تر با خیانت به روی دشمن باز شد) و نیروهای ورسای شروع به فتح دوبارهٔ شهر کردند. آنها از فتح محلههای مرفه غربی شروع کردند (جایی که توسط ساکنانی که پس از صلح پاریس را ترک نگفته بودند) با خوشامد گویی روبه رو شدند.
تشکیلات محلی قوی که همیشه ویژگی مثبتی برای کمون بودند حال به نوعی زیان تبدیل شدند. به جای یک برنامهٔ منظم سراسری برای هر دفاع، هر سازمان محلی با تمام قوا اما بی برنامه برای بقا جنگید و به نوبت خود شکست خورد. شبکهٔ خیابانهای باریک که در انقلابهای پیشین پاریسی همهٔ محلهها را تقریباً نفوذ ناپذیر میساختند به طور گسترده با بلوارهای عریض تعویض شده بودند. اما ورساییها از قدرت مرکزی و توپ خانهای مدرن سود میبردند. در طول حمله، نیروهای دولتی باعث مرگ بسیاری از شهروندان بی سلاح شدند. زندانیها بی حساب و کتاب تیرباران میشدند و بسیاری از اعدامها در معرض عموم بود. در نمایش بیهودهای از قدرت از ۲۴ مه تا ۲۶ مه بسیاری از گروگانها به قتل رسیدند. از دولت حدود ۹۰۰ نفر کشته شدند.
محکمترین مقاومت از مناطق شرق که بیشتر کارگری بودند برخاست. در آنجا جنگ خیابانی تا هشت روز دیگر هم ادامه یافت (نبردهای خونین خیابانی این هفته را هفتهٔ خونین مینامند). تا ۲۷ مه دیگر تنها عدهٔ قلیلی از مقاومتکنندگان باقی مانده بودند. آنها در مناطق فقیرتر شرق مثل مناطق بلویل و منیلمونتان مستقر بودند.
در چهار بعدازظهر عصر فردا آخرین سنگر مقاومت در بلویل سقوط کرد و مارشال مک ماهون اعلامیهای منتشر کرد: «خطاب به ساکنان پاریس. ارتش فرانسه برای نجات شما آمدهاست. پاریس آزاد شد! سربازان ما در ساعت چهار آخرین بخش شورشی را هم تسخیر کردند. امروز جنگ تمام شدهاست. نظم، کار و امنیت دوباره متولد خواهند شد.»
سختترین تلافیها آغاز شد. هرگونه حمایت از کمون جرم محسوب میشد و هزاران نفر به این جرم دستگیر شدند. بسیاری از کمونارها پای دیواری گذاشته شدند و تیرباران شدند و این دیوار امروز به نام دیوار کمونارها معروف است و در گورستان پرلاشز واقع شدهاست. هزاران نفر از سایر کمونارها نیز در ورسای محاکمه شدند. تعداد اندکی از کمونارها از مرزهای شمالی با پروس فرار کردند. تا روزها و هفتهها مردان و زنان و کودکان بسیاری در زندانهای موقتی ورسای اوضاع سختی میگذراندند. بعدها آنان محاکمه شدند. بعضا اعدام شدند. بعضا به کار اجباری محکوم شدند و تعداد بسیاری تبعید شدند یا به زندگی در جزایر خالی از سکنهٔ فرانسه در اقیانوس آرام محکوم شدند. تعداد دقیق کشته شدگان هفتهٔ خونین را هرگز نمیتوان تعیین کرد اما معمولاً ۳۰ هزار نفر کشته (و بسیاری بیشتر زخمی) را تخمین میزنند. در ضمن ۵۰ هزار نفر بعدها اعدام شدند یا به زندان رفتند و ۷۰۰۰ نفر به کالدونیای جدید تبعید شدند. در سال ۱۸۸۰ در جریان عفو عمومی بسیاری از زندانیان آزاد شدند.
پاریس به مدت پنج سال تحت حکومت نظامی باقی ماند.
نگاه آیندگان به کمون
دوران حکومت کمون از مهمترین دورههای تاریخ جهان به شمار میرود و تاریخدانان مختلف بسیاری در مورد آن نظر دادهاند. اکثر تاریخنگاران دوران اخیر (حتی دست راستیها) به ارزش بعضی اصلاحات کمون پی بردهاند و سطح سرکوب وحشیانهٔ آن را غیرقابل توضیح یافتهاند.
به طور کلی کمون بین کمونیستها، آنارشیستها و بسیاری از سوسیالیستها گرامی داشته میشود و بعضا آن را به عنوان مدل یک جامعهٔ آزاد میشمرند. مارکس، انگلس، باکونین و بعدها کسانی چون لنین و تروتسکی و مائو تلاش کردهاند که از تجربهٔ محدود کمون درسهای تئوریکی استخراج کنند (بخصوص در مورد مفهوم «افول دولت»). لنین (مانند مارکس) از آن به عنوان نمونهٔ زندهٔ دیکتاتوری پرولتاریا یاد میکنند. مارکس کتاب «جنگ داخلی در فرانسه» را در هنگام و بلافاصله پس از کمون نگاشتهاست.
تکهای از باقیماندهٔ پرچم سرخ کمون به هنگام تشیع جنازه به دور لنین پیچیده شد. تکهٔ دیگری از آن به همراه سفینهٔ فضایی شوروی «ووسکهود ۱» به فضا فرستاده شد. در ضمن بلشویکها نام ناو جنگی «سواستوپول» را به افتخار کمون به «پاریژکایا کومونا» تغییر دادند.
سایر کمونها
در شهرهای دیگری همچون لیون و گرنوبل نیز کمونهای کوتاهعمری تأسیس شد.
اقتباسهای ادبی
علاوه بر انواع داستانهای فرانسوی که ماجراشان در کمون میگذرد حداقل سه نمایشنامه نیز در این مورد نوشته شدهاند. یکی از نمایشنامهنویس نروژی، نورداهل گریگ، دیگری از برتولت برشت و دیگری از آرتور آداموف.
فیلمهای سینمایی بسیاری نیز در فضای کمون ساخته شدهاند. مهمترین آنها فیلم «کمون پاریس ۱۸۷۱» است که توسط پیتر واتکینز ساخته شده و حدود شش ساعت طول دارد. این فیلم به سال ۲۰۰۰ در مونتمارتره ساخته شد و همچون سایر فیلمهای واتکینز از مردم عادی به جای بازیگران استفاده شده تا فیلم فضای مستند داشته باشد.
آهنگساز ایتالیایی، لوئیجی نونو، اپرایی به نام «در آفتاب روشن، سنگین با عشق» نوشتهاست که بر اساس کمون پاریس است.
کشف جسد یک نفر از کمون پاریس در اپرا الهامبخش گاستون لرو شد تا داستان شبح اپرا را بنویسد.